|
در تاریکیست که چشم شروع به دیدن می کند
|
- مگر نگفتی بیحسی موضعی است؟… پس چرا پس از این همه سال، هنوز وجودم از نبودت لمس است؟
چرخش ثانیه ها تنها
این مفهوم لعنتی رو تو ذهنم تداعی می کنن
رکورد نبودنت شکست.
یک بوم خالی با یه مشت رنگ سیاه
حالم بده ...
درازمی کشم کف اتاقِ یخ زدمو به پنجره که باز ِزل می زنم
قلم مومو برمی دارم میرم به جنگ بوم و رنگ
اول صداتو می کشم ،بعد می رسم به خنده هات،بعد می رسم به اون نگات
بعد وامیمونم تو نگات
دو تا نگاه ،خمار و خواب،یه کم غرور،یه ذره منگ
نه نمیشه ...
یه سطل رنگ از تو حیاط برمیدارم میام بالا
همشو میریزم رو بوم
اوهوم
همینه
شد حالا
دیگه تموم کار من
دیگه تموم کار من
دیگه تموم کار من